پرنده تر (شعرخوانی من و غروب)
قيصر دريچه اي بود بر آرمانشهري - که در خواب هم خواب آن را نديديم - که ديدنش و ديدن منظره ها از پنجره چشمان او – آن جزيره هاي در تصرف غم – از دشواري تحمل ديوار فاصله ها کاسته بود. او رفت و هزاران کاروان دل به دنبالش. باکي نيست بازخواهيمش ديد در جايي ديگر و روزي ديگرتر "روزي که آسمان/ در حسرت ستاره نباشد/ روزي که آرزوي چنين روزي/ محتاج استعاره نباشد".
درباره قيصر نوشتن کار ساده اي نيست.عده اي مي نويسند چون بايد بنويسند، اگر آنها ننويسند، که بنويسد؟ با اين حال اغلب کسان،خود را جزواين گروه مي دانند و ديگران را خوارج مي شمارند. عده اي ديگر مي نويسند تا نوشته باشند، همان طوري که براي خيلي ها نوشته اند. نشسته اند ببينند که از دست مي رود تا برايش دست به قلم شوند، مرثيه اي بگويند،مقاله اي بنويسند مثل فلان موسسه فرهنگي - که فرسنگ ها فاصله دارد با فرهنگ - ؛ در مراسم تشييع، کارگري استخدام کرده بودند تا عکسي بزرگ از قيصر را که در حاشيه آن، نشانه خود را چسبانيده بودند در دست بگيرد و با نگاهش به چشم ها و دوربين ها بفهماند که: "عليکم بالحواشي".
اين روزها هر کسي برچسب خود را زير عکس و نام قيصر مي چسباند.به قول اقبال لاهوري: "چو رخت خويش بربستم از اين خاک/همه گفتند با ما آشنا بود/ وليکن کس ندانست اين مسافر/ چه گفت و از که گفت و از کجا بود".
نوشته شده در آبان ۱۳۸۶.
نشست خستگي اش را تكاند روي درخت
شكسته پرهايش را نشاند روي درخت
پرنده از دل مجروح و جان رنجورش
چه ها چه ها كه برايم نخواند روي درخت
دم غروب كه شد با نسيم آوازش
پرنده هاي جهان را كشاند روي درخت
هواي لانه ي خود كرد و بال هايش را
ز گرد و رنگ تعلق تكاند روي درخت
پرنده بود رها بود مثل ما كه نبود
پرنده تر شد و پر زد نماند روي درخت
مهر ماه 1390
تو نباشم شهود بی معناست