حوالي توام

دلم گرفته هواي تو را دوباره به بر

که از هوات جدايي به دست مرگ مگر

 

به دست مرگ هم از تو جدا نخواهم شد

هوات، سر برود هم نمي‌رود از سر

 

هوايي توام و بي هوات ممکن نيست

دمي نفس بکشم در حوالي ديگر

 

حوالي توام و پرسه مي‌زنم در خود

خودت بيا و مرا از خودم بگير و ببر

آیینه‌شکسته

ای زخمِ کهن! دل ای دلِ همیشه خسته!

جز خنجرِ کین کسی به خسته  دل نبسته

 

جز خوابِ وفا کسی به یاد تو نبوده

جز خارِ جفا  کسی به پایت ننشسته

 

ای زخمِ کهن! جامۀ صد‌ چاک مبارک

هی نو شدنِ پیرهنِ کهنه خجسته

 

خنیاگرِ من! رنجه مکن پنجۀ خود را

جز خاک چه برخیزد ازاین تارِ گسسته؟

 

آیینه میارید برایم که ندارد

شوقی به تماشای خود آیینه‌شکسته